سلام بر همگی خیلی خستم یه دل میگم دیگه وب نویسی رو میذارم کنار ولی دلم نمیاد

خدایا کمکم کن

شنبه

ساعت اول امتحان زبان خارجه داشتیم خیلی سخت داده بود نامرد

ساعت دوم دینی داشتیم یعنی امتحانش ولی تا اومد از هرکدوممون چند تا سوال پرسید و تموم

مثل همیشه خسته و کوفته البته بدون اینکه زحمت بکشیم یا کاری بکینم سر کلاس بودیم اخرشم خواب

یکشنبه

ساعت اول امتحان فیزیک داشتیم هیچکی نمیرفت سر جلسه اخه فصل۴سخت بود

به زور رفتیم اونم از ترس دبیر ولی چشتون روزبدنبینه خیلی سخت بود

بعد اینکه اومدم بیرون از سر جلسه میدیدم همش غلط نوشتم

دوشنبه

ساعت اول زیست داشتیم  تا اومده میگه اینایی که میخونم برن  بیرون بقیه بمونن مام ترسیدیم گفتیم حالا چه خبره که بعد گفت بقیه باید بشینن امتحان بدن

مام رفتیم بیرون واسه گشتن

ساعت دوم ریاضی داشتیم ولی اصلا حوصله نداشتیم دبیر پرورشی اومد کارای تحقیقی مون رو ببینه مام اصرار کردیم بهش نره بیرون

ساعت بعد که امار داشتیم با همون دبیر گفت که دبیر پرورشی اومده گفته شما نذاشتین من بیام سر کلاستون خیلی دهن لقه

ساعت اخرم که تا۲بودیم یهو دبیر اومد گفت برین خونه تعطیلین مام از خدا خواسته پریدیم رفتیم بیرون

سه شنبه

 ساعت ۹رفتیم مدرسه ساعت اول دبیر فیزیک اومد و برگه هارو اورد خیلی بد دادم

ساعت بعد اینقد اصرار کردیم و دعوا تا اینکه دبیر شیمی مارو برد نمایشگاه هنرستانیا

تا موقع رفتن کلی وقت تو حیاط نشستیم اخه سرویس دیر کرد

بعد چند وقت دیدیم معاونمون با دست پر میاد تو مدرسه بچه هام واسه دست زدن وقتی بهمون رسید گفت مامان و بابام برام کادو اوردن واسه روز معلم بستنی هارو گذاشت گفت بخورین بقیشو بیارین دفتر

انگار سال قحط بود چنان همه ریختن سر این بستنی

ساعت اخرم باز دبیر دینی تعطیلمون کرد

 

بعد اینکه بالاخره رفتیم هنرستان منو زهرا نتونستیم از زهرا دل بکنیم اخه اول سال رفت گرافیک تا۲تو مدرسشون موندیم و با هم برگشتیم خونه خیلی خوب بود

چهارشنبه
ساعت اخر زیست داشتیم وارد بحث شیرین تولید مثل فصل۱۱شدیم

وقتی دبیر درباره درس و مطالب غیره حرف میزدخندمون میگرفت

اخر ساعت یه چی گفت درباره زنا نبود با اینکه میدونستیم ولی خیلی خندیدیم یکمم خجالت کشیدم اخه دوست نداشتم دبیرمون همچین بحث هایی رو بگه زشته

پی نوشت:هدف از زندگی چیه؟

چرا به دنیا بیایم زجر ببینیم اخرشم بمیریم و بریم جهنم

اخه چرا؟