هفته هفدهم مکتب خونه
دوم بریم سر خاطره های کلاس
سر کلاس بودیم که زهرا گفت دارم میمیرم بچه هام گفتن فاتحه چند روز برنج وگوشت میخوریم
ساعت دوم دبیر دین و زندگی ما رو تعطیل کرد و رفت سوم انسانی ماهم خوشحال ولی...
منو برد سر کلاس انسانی تا از کنفرانس هایی که بچه ها میدادن فیلم بگیرم کلی هم بهشون خندیدم جوری رفته بودن تو حس انگار واقعا دبیرن بعدم که ازمون آزمون کنکور آزمایشی از طرف بسیج گرفتن منم رفتم البته دانش آموزای بالای نمره۱۸ فقط
خیلی خوب بود یه جورایی مشورتی بود تازه با اینکه با بچه ها مشورت میکردیم بعد که پاسخ نامه دادن همش غلط بود
اخراشم شانسی زدیم که واسه عربی برسیم
دبیر عربی اولش برگه رو داد که خوب بود ولی من اینجور انتظاری نداشتم از خودم البته همه اینجوری بودنا
خیلی حرف میزدیم و میخندیدیم یهو گفت اگه کسی میخواد بخنده بره بیرون ما هم به زور جلو خودمون گرفته بودیم نخندیم حالا
یکی از بچه ها گفت:خب حالا بگید اونم عصبانی شد گفت این چه طرز حرف زدنه قشنگ بگین لطفا بگین
فردا پس فردا ازدواج میکنین میرین تو یه خانواده دیگه نباید اینجوری باشین![]()
منم گفتم خانم ما شوهر کنیم ،میریم مشاوره
یک شنبه
ساعت اول فیزیک داشتیم که دوتا مسئله حل کرد و زنگ خورد زنگ تفریح اومد پیشم گفت نسیم یادته پارسال چه قولی بهم دادی؟ گفتم اره گفت پس سه شنبه ها که اول صبح تعطیلی بیا مدرسه تا باهات فیزیک و آزمایشگاه کار کنم واسه المپیاد فیزیک
ساعت دوم برگه های شیمی رو اوردن ۱۹ گرفتم
ساعت اخرم زبان فارسی داشتیم که فقط من ۲۰شدم موقع درس دادنش همش خندیدیم سر کلاس این دبیر خنده یادمون میاد
سر کلاس یهو زهرا رو بلند کرد گفت اینو توضیح بده اونم بلد نبود و تیکه پاره جواب میداد بهاره هم از پشت سرش الکی بهش میگفت زهرام باز اشتباه میگفت مام خنده دبیرم خندش گرفته بود دیه
زهرا میگفت قبل، دبیر میگفت نه پیش اخر نفهمیدیم فرق قبل و پیش چیه؟
دو شنبه
ساعت اول زیست داشتیم که دوتا از بچه ها کنفرانس دادن
ساعت بعدم پرورشی داشتیم رفتیم کتابخونه کتاب خوندیم اولش که زهرا گشته یه کتاب بی ادبی پیدا کرده اینقد خندیدیم بعدم کتاب عارف قزوینی خوندم دبیرمون یکی یکی بلندمون کرد گفت توضیح بدین
ساعت سوم منو زهرا کنفرانس آمار دادیم همش خودم گفتم حتی اونی که باید زهرا میگفت ،اونم دعوام میکرد منم خنده البته به شوخی ها
ساعت بعد ادبیات داشتیم بچه ها میخوندن منم می گفتم نخونین کی پرسیده که الان بپرسه البته دیدم همه دارن میخونن منم رفتم بخونم که ۳تا زهرا ها اومدن و نذاشتن بخونم
وقتی دبیر اومد گفت اسماعیلی گفتم بله گفت بیا برا درس منم شوکه شدم گفتم من نخوندم نمیفهمیدم میپرسین گفت وقتی درس دادم ازتونم میخوام
خلاصه گفت یا بیا یا منفی منم رفتم اونجا هم میخوندم هم جواب میدادم کلی هم دعوای زهرا ها کردم جدی نه ها
خلاصه اونی که خونده بود۹گرفت من نخونده۸ و یکی دیگه۷ فقط ۲تا غلط داشتما
کلی خندیدم ولی
بعدش دبیر درباره عشق ویس و رامین توضیح میداد یهو وسط حرفش گفتم مثه عشق ممنوع سمر و محند همه بچه ها خندیدنو تایید کردن دبیرمونم میگفت این فیلما چیه میبینی
سه شنبه
ساعت اول ورزش داشتیم اولش که تو دفتر افتاده بودیم طبق معمول
حالا میگین چقد مثبتم من
ولی اصلا اینجوری نیست شدم دبیر هلال احمر میخوام تو شهر اول باشیم
بعدشم با دوتا زهراها کنار زمین نشستیم و من شدم گزارشگر و اونام دس میزدن داد میزدیم و میخندیدیم دبیرمون گفت نسیم ساکت گفتم نه
بلند گفت ...منفی بده به همشون
منم گفتم من اگه نباشم دلت نمیگیره ولی بازم از رو نرفتیما
امروز که هندبال بازی کردیم ۵تا گل زدیم همشم خودم هورااااااااااااا![]()
ساعتای بعدم فیزیک و شیمی اخر ساعت شیمی هم اونایی که میخواستن تو المپیاد باشن دبیر ازشون امتحان گرفت من که ندادم
ولی من عاشق شیمی ام از اونورم نمیشه زیر حرفم بزنم قول دادم به دبیر فیزیک
هی روزگار
چهارشنبه
ساعت۹:۳۰ زنگ انقلاب زدند خلاصه از ساعت۹که زنگ تفریحه نرفتیم کلاس و زنگ دوم کلا کلاس رو تعطیل کردیم
بعدش تو کلاس هی ترانه خوندیم گفتن شهادته یادمون میرفت
ولی خیلی شلوغ بازی در اوردیم موشک درست کردیم از اینور کلاس به اونور کلاس
خلاصه یه جورایی تو مدرسه شلوغ ترین ماییم ولی جلو دبیر و کادر دفتری مظلوم و حق به جانب
ناگفته نماند که همه هم میدونن شلوغ بازیا از منه اگه منم نباشم میگن نسیم
بعدم۳تا همیارای دبیرمثبت بازی در میوردن من که نه ساکت شدم تازه دعواشونم کردم اینقد بدم میا د از بچه مثبتا
ساعت اخرم زیست داشتیم که پرسش کلاسی کرد و از مام پرسید
نظراتو نو اینجابزارین
اگه کسی نظرشو تو خوش آمد بده یعنی نخونده
یا علی![]()